پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - با كاروان اربعين
با كاروان اربعين
آينه در كربلاست
بيدل دهلوى
سايه ى دستى اگر ،ضامن احوال ماست
خاك ره بى كسى ست كز سرِ ما بر نخاست
دل به هوى بسته ايم، از هوس ما مپرس
با همه بيگانه است آن كه به ما آشناست
داغ معاش خوديم، غفلتِ فاش خوديم
غيرْ تراش خوديم، آينه از ما جداست
آن سوى اين انجمن نيست مگر وهْم وظن
چشم نپوشيده اى، عالم ديگر كجاست ؟
دعوى طاقت مكن، تا نكشى ننگ عجز
آبله ى پاى شمع، در خور ناز عصاست
گر نيى از اهل صدق، دامن پاكان مگير
آينه و روى زشت، كافر و روز جزاست
صبح قيامت دميد، پرده ى امكان دريد
آينه ى ما هنوز، شبنم باغ حياست
در پى حرص و هوس، سوخت جهانى نفس
ليك نپرسيد كس : خانه ى عبرت كجاست ؟
بس كه تلاش جنون، جام طلب زد به خون
آبله ى پا كنون ، كاسه ى دست گداست
هستى كلفَتْ قفس، نيست صفا بخش كس
در سرِ راه نفس، آينه بختْ آزماست
قافله ى حيرت ست، موج ُگهر تا محيط
اى املْ آوارگان ! صورت رفتن كجاست ؟
معبد حسن قبول، آينه زارست و بس
عِرض اجابت مبر، بى نفسى ها دعاست
كيست درين انجمن ، َمحرم عشق غيور؟
ما همه بى غيرتيم، آينه در كربلاست
بيدل ! اگر َمحرمى، رنگ تك و دو مبر
در عرق سعى حرص ، خفَّت آب بقاست
در مصلّاى عشق
بهمن صالحى
بى تو در جان جهان ناله و غوغاست هنوز
اين چه شورى است كه از عشق تو برجاست هنوز؟
اين چه رازى?ست كه صد شعله فرو مرد وليك
روشن از داغ تو ظلمتكده ى ماست هنوز
تا قيامت نرود نقش تو از لوح ضمير
حيرتم كشت، بگو اين چه معمّاست هنوز؟
باز هم ماه محرم شد و آه دل عشق
سايه?افكن به سر مردم دنياست هنوز؟
زهره افسرده، زمين مرده، زمان تيره و تار
عالمى سوخته از ماتم زهراست هنوز
لاله بر خاك روايتگر زخم شهدا
ناله از سينه پيام?آور صحراست هنوز
گرچه شد جوهر عشق از قلم عاطفه، پاك
رقم مهر تو بر صفحه ى دلهاست هنوز
زاده ى شير خدائى تو و هر سينه ى تنگ
يك نيستان ز غمت ناله سراپاست هنوز
هر كسى را نتوان ديد بر اورنگ كمال
عشق، تاجى?ست كه بر فرق تو زيباست هنوز
مست مستم كن از آن باده كه در ساغر توست
كه بَسَم عقده از اين گنبد ميناست هنوز
راهيان حرم قدس تو با شهپر عشق
همه رفتند و جهان محو تماشاست هنوز
گر نه خون تو ثمر داد به ميدان بلا
اين?همه شور شهادت به چه معناست هنوز؟
تا به محراب محبّت تو امانى، مارا
خاك صد وادى گلرنگ، مصلّاست هنوز
غرق در موج مكافات كن اقليم ضلال
قطره در قطره ى خونت همه درياست هنوز
موج خون برگذرد از سر ياران، بنگر
كربلاى تو همين?جاست، همين?جاست هنوز
طلب عافيت قوم عجم كن ز خداى
پاس عشقى كه به دل ها ز تو برجاست هنوز...
قصيده ى حُر
عليرضا قزوه
سد كرده اى از كينه چرا راه مرا حُر؟!
از جان من امروز چه مى خواهى يا حُر!
هر بار كسى آمد و پيكى ز بلا داشت
اين بار چه آورده اى از معركه، ها! حُر!
در دست تو شمشير نمى بينم انگار
بى اسب و سلاح آمده اى جانب ما، حُر!
سردار نبايد كه فرود آيد از اسب
افتاده مگر كار تو امروز به ما، حُر!
من تشنه ترم از همه حتّى از خورشيد
تو سرخ شده چهره ات از شرم چرا، حُر!
دنبال كه اى؟ ما همه آنيم كه بوديم
شاداب نمى بينم امروز تو را، حُر!
تو آب شدى، آب وجودش همه درياست
جارى شدى و روى به ما كردى تا حُر!
دير آمده اى، امّا شير آمدى اى مرد
دير آمده اى ، زود بيا، زود بيا، حُر!
دير آمدى و شور جنون دارى، اين راه
اين راه پر است از عطش و زخم و بلا، حُر!
وسواس مبادا كه به جان تو بيفتد
بسم الله آن كوفه و اين كرب وبلا، حُر!
بسم الله، بسم الله ... اين جاده ى خون است
من غيرت بسم الله، من نقطه ى با، حُر!
جز كرب وبلا مشعر شوريده دلان نيست
اين جا عرفات است ، همين جاست منا حُر!
از قلب يزيديت برون آ و برآ زود
حُر ابن شهيدا، همه حُر باش، هلا حُر!
حُر ابن شهيدا، همه حُر باش از اين پس
حُر باش، رها باش، رهاتر باش، يا حُر
آيينه منم، راه منم، ماه منم، من
من خون خدا، خون خدا، خون خدا، حُر!
خورشيدم و منظومه ى شمسيّ شهادت
اى سر زده در آينه ى شمس و ضُحى ، حُر!
از قبله چه مى پرسى، راه حرم اين جاست
من خود حرمم، قبله ام و قبله نما، حُر!
تو پنجره اى بودى سمت عطش باغ
تو آينه اى بودى ، ديدى همه را، حُر!
تو نيستى از اهل ريا ، اهل فنايى
اينك تو و اينك كرم آل كسا ، حُر!
من آمده ام نور بپاشم به شب تو
تقصير مكن، آينه برگير و بيا، حُر!
××
- مولا ! نظرى! گفت و دل سنگ فرو ريخت
موج ادب و شرم شد و غرق حيا، حُر
تو اهل نجاتى و شهيد ادب عشق
بو برده اى از معرفت آل عبا، حُر!
انگار دعا كرده تو را مادر سادات
انگار خبر دارى از اسرار دعا، حُر!
تاريك دلان را شتر شب به عدم برد
از روشنى خويش چشانديم تو را ، حُر!
كورآمدگان جرعه ى رؤيت نچشيدند
نور آمده بودى تو و ما عين بقا، حُر!
آن قوم ستم پيشه همه اهل چرايند
اى جانب ما آمده بى چون و چرا، حُر!
يك لحظه ببين با تو تب عشق چه ها كرد
يكسان شده اجر تو و اجر شهدا ، حُر!
اين طوف نخست است، ببينيد، ببينيد!
اين بار امام شهدا آمده با حُر
از بس شده اى دوست، سرت آينه ى اوست
تا روز حساب است حساب تو جدا، حُر!
آن روز كه سر بر قدم عشق نهادى
هر آينه فرياد زدى : صَل ِّ على حُر
تا نورِ هُوالله به جان و دلت افتاد
ديدم همه جا آينه ، ديدم همه جا حُر
در تابش يك پلك تماشا چه شهودى ست
ديروز كجا بودى و امروز كجا؟ حُر!
فردا عطش و تشت و تنور است و خرابه
فردا عليِ اصغر و لا حول و لا... حُر!
گل من
سعيد بيابانكى
پيچيده دراين دشت عجب بوى عجيبى
بوى خوشى از نافه ى آهوى نجيبى
يا قافله اى رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سيبى
كى لايق بوى خوشى از كوى بهشت است
جانى كه ازاين عطر نبرده است نصيبى
اين گل گل صدبرگ نه، هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غريبى
با خط چليپاى پرازخون بنويسيد
رفته است مسيحايى بالاى صليبى
پيران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگى انگار نمانده است حبيبى
گاهى سر نى بود و زمانى ته گودال
طى كرد گل من چه فرازى چه نشيبى.
يك كاروان شقايق
محسن حسن زاده ليله كوهى
لب بازكن كه زخم مكرّر رسيده است
يك كاروان شقايق پرپر رسيده است
از بارگاه قدس پى طوف اين حرم
يك آسمان كبوتر بىسر رسيده است
عرش خدا به خون زمين غوطه مىخورد
زخمى مگر به قامت اكبر رسيده است
يا اين كه بعد از آن همه گلهاى رنگ رنگ
هنگام جانفشانى اصغر رسيده است
خون مىتراود از مژه ى آسمان مگر
زينب به قتلگاه برادر رسيده است
يك اربعين پس از شب طور و تنور عشق
مى از خم حسين (ع) به ساغر رسيده است
بر ساحل فرات كه سرشار تشنگىست
لب بازكن عزيز! كه خواهر رسيده است
مهمان
على محمد مؤدب
به خون غلتيد جانى تشنه تا جانان ما باشد
كه داغش تا قيامت آتشى در جان ما باشد
سرى گردن كشيد از مرگ، قدر نيزهاى روزى
كه نامش آفتاب جان سرگردان ما باشد
لبش بر نيزه قرآن خواند تا ثقلين جمع آيند
لبش بر نيزه قرآن خواند تا قرآن ما باشد
چراغ چشمهايش زير نعل اسبها مى سوخت
كه مصباح الهداى ديده حيران ما باشد
لب و دندان او را چوب زد دست ستم روزى
كه طعم خيزران همواره با دندان ما باشد
كنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسين آمد به سوى كوفه تا مهمان ما باشد
از روز اول
قاسم صرّافان
گريه بود اوّلين صدا، آرى! روز اول كه چشم وا كرديم
كشتهى اشك! همه اسم تو را با همان اشكها صدا كرديم
شير مىداد مادر و فكرش پيش شش ماههى تو بود انگار
شير مادر اگر كه كم خورديم به "على اصغر " اقتدا كرديم
داشت كم كم سه سالمان مىشد، چقدر يك سه ساله شيرين است
با گل خنده در دل بابا خودمان را چه خوب جا كرديم
سيزده ساله... اهل درد شديم، با تو بار آمديم و مرد شديم
زير يك تانك يا دم شمشير... ، عهد را موبه مو وفا كرديم
ياد "اكبر " جوان شدن هم داشت، رفتنش قد كمان شدن هم داشت
- كاش مىشد دوباره برگردد، ... چقدر با تو هى دعا كرديم
تشنه بوديم رفت و آب آوَرد، رفت آب آوَرَد، شراب آوَرد
دل سقا شكست و جارى شد بادهاى كه در آن شنا كرديم
هر كجا بوى سيب مىآيد، عاشق تو: "حبيب" مىآيد
پير گشتيم و اين جوانى را نذر ميخانهى شما كرديم
افتخار سياهپوشى را از غلامِ سياه تان داريم
اين دل، آن خاك تيره بود، كه بعد، با نگاه شما طلا كرديم
بيت "حُرّ " مىرسد به آغوشت، باز با ديدهى خطاپوشت
نظرى كن اگر دوباره در اين بيت كوچك هم اشتبا كرديم
تا كه ديديم ربّنايت را زير باران تير مىخواندى
ما نماز درست و بى عشقِ همهى عمر را قضا كرديم
با تو اين بار در نماز شديم، بر سر نى چه سر فراز شديم
شعله از مثنوى زبانه كشيد، راز نى را كه برملا كرديم
شب سوم دوباره برگشتيم، در پى پيكر پدر گشتيم
بدن پاره پارهاى ديديم، فكر يك تكه بوريا كرديم
دل عاشق تبش كه بالا رفت، از غمت تا به حال اغما رفت،
كمى از تربت تو بوئيديم درد اين سينه را دوا كرديم
خون گرم
اميد مهدى نژاد
اى گياهِ برآمده! ابترى، بىبرى هنوز
اى درختِ خزانزده! از گياهان سرى هنوز
مىپريد اى پرندگان روزى از قيدِ آشيان
مانده بر شانههاىتان اثرى از پرى هنوز
اى دل، اى توده هوس! كى مىآيى به راه پس؟
صبح شد، ظهر شد، ولى لازمِ بسترى هنوز
بعدِ عمرى رفو شدن، نو شدن، زير و رو شدن
در همان كارى، اى فلك! سفله مىپرورى هنوز...
آسمانا! به خون بخوان ماجرا را به گوشِ ابر
تشنه ماندهست بر زمين نخلِ بارآورى هنوز
دشنهاى در غلافِ خون، بيرقى سبز سرنگون
مىدرخشد در آفتاب تيغه ى خنجرى هنوز
لالهها سبز مىكنند خونِ گرمِ حسين را
آتشى سرخ روشن است زيرِ خاكسترى هنوز
زيبايى
محسن رضوى
به خدا خواست خدا كشته ببيند ما را
گل سرخيم و دلش خواست بچيند ما را
آن چه ديديم همه نور جمال ازلى است
كربلا عاشق ديدار حسين بن على است
ما رضاييم به تقدير الهى امّا
آن چه ديديم همه، لطف خدا بود به ما
كربلا گر چه بلا ، خاك شفيعُ النّاس است
متبرّك شده با خون دل عباس است
متبرّك شده با غيرت هفتاد و دو مرد
همه با عشق ولايت، همگى تشنه ى درد
روزگارى است كه مردان جهان مى شنوند
كه زنان حرمِ خون خدا شير زنند
كودكانى كه بزرگند و سترگ افتادند
مثل شيرند كه در گله ى گرگ افتادند
كربلا شور حماسه است، پر از زيبايى است
پر احساس، پر از عشق، پر از شيدايى است
به خدا خواست خدا كشته ببيند ما را
گل سرخيم و دلش خواست بچيند ما را
غنچه هاى حرم عشق كه پر پر شده اند
گل نورند و در اين دشت منور شده اند
تا نيابد خللى دين خدا؛ خون از ما
تا نخشكد گل آيين خدا؛ خون از ما
هاى و هيهات! كه ما اهل ضلالت باشيم
حق در اين است كه فرزند شجاعت باشيم
هيچ گاه از عطش آب نناليد حرم
تشنگى شربت عشقى است كه نوشيد حرم
تشنگى باعث فخر است، خدا مى داند
تشنگى مى كندت مست، خدا مى داند
جرعه ى معرفتى ؛ تشنه ى آنيم همه
قدر جامى كه بلا داد، بدانيم همه
در بلا هم همه جا نور خدا را ديديم
"آن چه او ريخت به پيمانه ى ما نوشيديم "
شگفتا بى سر و سامانى عشق
ساعد باقرى
در دستهاى از آثارمرتبط با حضرت امام حسين(ع) با مدحها روبهرو هستيم كه بعد از ذكر مولا على (ع) معمولا به ذكر حضرت فاطمه (س) و حسنين (عليهما السلام) مىپردازند كه عطار در منظومههايش اين گونه عمل كرده است، اما در آثارىديگرما با منظومههاى مستقل روبهروييم كه درباره ى واقعه عاشورا سروده شدهاند؛ از جمله ى آنها مثنوى گنجينه اسرار عمان سامانى است.
او در اين منظومه، محرم را به روز ازل پيوند مىزند كه گويى اين واقعه در همان روز رقم خورده و جام ابتلا را كه در آن روز عرضه كردند، آن كس كه پذيرفت حسين (ع) بود و اين شبيه همان روايت قرآن است كه در روز ازل امانتى عرضه شد كه كوهها نپذيرفتند، ولى انسان پذيرفت.
در تركيببند عاشورايى محتشم نيز چنين اشارتى وجود دارد، كه دستى در ازل چنين سرنوشتى را رقم زده و عاشورا روزىاست كه خدا به فرشتگان مى گويد اين است بنده برگزيده ى من كه همه چيزش را فدا مىخواهد.
نيما در مقدمهاى كه بر "افسانه" نوشته آورده است كه به دليل سبك گفتگوها در ادبيات نمايشى غرب آنها را مطالعه كرده است و در نمونه ايرانى از محتشم كاشانى نام مىبرد و او را مولانا محتشم كاشانى مىنامد و اين نشان از بزرگى محتشم در شعر دارد كه البته برخى بىدليل جايگاه او را نمىپذيرند.
بگذريم؛ امام حسين (ع) حتى نمادهاى اسطورهاى را به هم مىزند. در هر جاى تاريخ وقتى ما با قهرمانى روبهرو مىشويم، او مىخواهد خود را از همه تقيدهاى زمينى بزدايد و از قيد و بندها فاصله بگيرد، ولى درباره امام حسين (ع) مىبينيم كه او خانوادهاش و حتى فرزندانش را با خود مىبرد. او همه شيوههاى پاكباختگى را به هم مىزند.
به بررسى منظومههاى شعر عاشورايى بازمى گرديم: ما با مثنوى بيتالاحزان صابر همدانى هم روبهرو هستيم كه از معاصران است. گرچه مىگويند اين اثر تقليدى از كار عمان سامانى است، ولى نبايد از زيبايىهاى آن غفلت كرد؛ به ويژه در بخشى كه به على اكبر (ع) مىپردازد، داراى ظرايف خاصى است.
جلالالدين همايى نيز يك مثنوى دارد كه گفتگويى با خورشيد است. وقتى در روايتهاى دوتايى كه امكان تازگى و طراوت كمتر دارى و كارها تكرارى مىشوند، وارد كردن يك عنصر سوم مىتواند كارساز باشد و مثلثى را شكل مىدهد كه شاعر از تكرار نجات يابد. در اينجا عنصر سوم، خورشيد است و او در ظهر عاشورا با آفتاب اين گونه سخن مىگويد.
الا اى فروزنده دل آفتاب!
به جسم شهيدان سبكتر بتاب
شهيدان قربانگه راستين
فشانده به حق بر دو كون آستين
جگرگوشگان پيمبر همه
گل باغ زهراى اطهر، همه
جگر گوشههاى رسول خدا
زده تشنه در موج خون، دست و پا
...ندارى اگر پاس تيمارشان
مكن گرم، بازار آزارشان!
گزندش مده! زاده ى مصطفى است
ستم بر پيمبر، ستم بر خداست...
قيام امام حسين (ع) به گونهاى بود كه تا ابد رفتار حسينى و يزيدى را تبيين كرد و هيچجور هم نمىتوان رفتار حسينى را به يزيدى تعبير كرد و برعكس. با هيچ نعل وارونهاى نمىتوان جاى اين دو گونه رفتار را عوض كرد. قيام عاشورا چنان نورىتابانده است كه هرگز نمى توان فضا را آنگونه غبارآلود كرد كه حق و باطل جايش عوض شود.
استادجلال همايى در مثنوىاش درباره عاشورا در همان زمان و مكان نمىماند، او با پيوند زدن واقعه عاشورا با مساله ظلم و ظالم و مظلوم ديگر نمىگذارد اين حديث در همان واقعه بماند و يك سوم اين مثنوى سخنى است كه تداوم اين داستان را همه تاريخ يادآورى مىكند. بخشى از اين مثنوى را كه اين مفهوم در آن تداعى مىشود ، بخوانيم:
ز طوفان اين لجّه ى سهمگين
سبك بگذر اى كشتى آتشين
نترسى كه آه دل دردمند
بسوزد تو را چون بر آتش سپند
ندانى كه بنياد افلاكيان
شود سست از ناله خاكيان
ندانى كه از گريه چشم پاك
برد سيل بنياد افلاك و خاك...
اما دسته سوم شعرهايى كه واقعه عاشورا را بيان كردهاند، نىنامه قيصر امينپور و يا مثنوىاى كه على معلم سروده است از اين دسته هستند. در نىنامه ايهام خيلى نقش دارد، ولى در اين ايهامها هيچ احساس تصنع و تكلفى وجود ندارد. شاعر در اينجا از نى به پنج معناى ساز، قلم، نيزه، چوب باريك و نىشكر تعبير مىكند.
اىكاش مجال آن بود كه به جاى همه ى اين حرفها يك بار اين مثنوى را كامل مىخوانديم، ولى به بخشهايى از آن اكتفا مىكنيم.
نواى نى نوايى آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است
نواى نى، نواى بىنوايى است
هواى نالههايش، نينوايى است...
و يا در جاى ديگر كه مىگويد
سرش بر نى، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال
تعبير زيبايى است از تن و سر بريده امام حسين (ع) كه گرچه قبلا از "دال" براى نشان دادن قامت خميده از غم حضرت زينب (س) استفاده شده است، ولى اين تعبير قيصر هم منحصر و زيباست. يكى ديگر از نقاط اوج مثنوى نىنامه اين جاست:
به روى نيزه و شيرين زبانى!
عجب نبود ز نى شكّرفشانى
اين اشارهاى به اين روايت است كه سر بريده امام حسين (ع) بر سر نيزه قرآن مىخوانده است. گرچه اين واقعه عجيبىاست و از نظر برخى باورناپذير باشد، ولى چند اشارت تاريخى داريم كه داستان به هم خوردن لبهاى امام بر سر نيزه و همزمان صداى قرائت قرآن شنيده شدن را تاييد مىكنند.
اين روايت را نه فقط راويان شيعه، بلكه اهل سنت نيز آوردهاند. از جمله كتابهايى كه اين مساله را نقل كردهاند؛ تاريخ بلعمى كه ترجمه تاريخ طبرى است و مقتل "نفس المهموم" كه شيخ عباس قمى به تقوا و صداقتش مشهور است كه هيچ روايتى را درباره عاشورا نقل نكرده ، مگر در صورت اطمينان از صحت آن و حتى بسيارى از مشهورات را كه سند كافى نداشتهاند با جرات كنار گذاشته است،
به روايتهايى بپردازيم كه به معجزههايى درباره واقعه عاشورا اشاره دارند،: بهرام بيضايى در "روز واقعه" به روايت ديگرى اشاره مىكند كه در روز عاشورا هر سنگى را كه برمىداشتند از زيرسنگ خون جارى مىشد كه اين هم فقط در متون شيعى نيست.
برخى مىخواهند نمادين با اين موضوع برخورد كنند كه اشكالى هم ندارد، ولى از سوى ديگر هم مىتوان به اسنادى كه پشت اين روايت هاست، توجه كرد و پذيرفت كه اين معجزه رخ داده است.
به هر حال من معتقدم مثنوى نىنامه در زمره آثارى است كه عنايتى پشت آن بوده و از حد اينكه از يك تكنيك استفاده كرده باشد، فراتر است. مثلاً درباره حضرت على (ع) شعر بسيار سروده شده است، ولى "على اى هماى رحمت" چيز ديگرىاست و نمك ديگرى در آن است. "نىنامه" اثرى ماندنى در ادبيات عاشورايى است و قيصر در آن شجاعتهايى به خرج داده كه نشان از همان شور و شيدايى دارد كه همه اسطورهها را به هم زده است.
قيصر در اين مثنوى به مرزهايى نزديك شده كه امروز وقتى ما با آن مواجه مىشويم، در حكمِ "معما چو حل گشت آسان شود" است. بخشهايى در اين شعر هست كه از دريافت اول ما خارج است و بايد در آن تامل كرد و حرفهايى هست كه جز با زبان شعر جرات بيان آنها نيست. اگر در اين مثنوى تامل شود به مرور رمز و رازهايى از آنچه قيصر مىخواسته بگويد كشف مىشود.